تقدیم به تمام کسانی که دوستشان دارم
پیش تو کم می آورد جادوی ساحرها
دیوان به دیوان از تو می گویند شاعرها
انگار آداب زیارت را نمی دانند
با تو میان گریه می رقصند زائرها
سر میکنم با "سرد و گرمت" هر چه باداباد
من قسمتم کوچ است مانند "عشایرها"
"الماسهای نور" را از خلق پنهان کن
اینجا بدنبال تو می گردند" نادر"ها
فرق خیابان با بیابان هیچ چیزی نیست
وقتی بگیری شهر را از پای عابرها
لبریز گشته کاسۀ صبر زمین دیگر
از رفت و آمدهای هر روز مسافرها
ای عشق ما را بندۀ خود کن ، که می ارزد
این بندگی کردن به کوهی از جواهرها!
نمیدانم چرا به کار طنز روی آوردم اما فقط میدانم این کار ارتباطی به من ندارد!
بیا آینه با تو صحبت کنم غم و غصه را با تو قسمت کنم!
زنم گفته باید که همیشه ، در مسیری که او خواست حرکت کنم!
زنم گفته باید فقط غیر از او به هر کس که دیدم حسادت کنم !
زنم گفته در جنگ با مادرم همیشه به نفعش قضاوت کنم!
مرا میکُشد او ، اگر پیش یک تقاضای او استقامت کنم!
اجازه ندارم که تا یک ریال به حق و حقوقم خیانت کنم!
مگر کیف او باز مانَد شبی که پولش چو چنگیز غارت کنم!
اجازه ندارم فقط یک نهار پدرمادر خویش دعوت کنم!
کدورت اگر یابد از من ، فقط منم آنکه باید وساطت کنم!
به یک صورت آدم حسابم کند که در پشت فامیل غیبت کنم!
شب و روز من را سیه میکند اگر غیر او را اطاعت کنم!
نه مادر نه خواهر ، برادر ، پدر فقط باید از او حمایت کنم!
چنان گربه ام را دمِ حجله کُشت که جرات ندارم شرارت کنم!
به هر میهمانی زنم گفته است ز اجبار باید که شرکت کنم!
پس از ازدواج آرزو داشتم که لبخند او را زیارت کنم!
چنان مهر او سکه دارد زیاد که میترسم از او شکایت کنم!
درست است فرمایشات زنم مگر میتوانم جسارت کنم؟
زنم دائماً طعنه ام میزند که با باجناقم رقابت کنم!
بمن گفته باید که دکتر شوی بمن گفته باید طبابت کنم!
به ماموریت میفرستد مرا که در کار مردم دخالت کنم!
مگر ظرف شستن اجازه دهد که یک ثانیه استراحت کنم!
اگر شام حاضر نشد لاجرم به یک تکه نانی قناعت کنم!
اگر چه کمی اولش سخت بود به او قول دادم که عادت کنم!
ز شهنامه هم بیشتر می شود ز الطاف او گر حکایت کنم!
روانی شدم من ، همین روزهاست چو دیوانگان قصد غربت کنم!
ز دستور سرهنگ ، مادر زنم چو سرباز باید اطاعت کنم!
مگر دست غیبی دری واکند خودم را از این مرگ راحت کنم!
زنی جای خالی! زنی جای پُر نمیخواهم او را روایت کنم!
مرا شرکت بیمه شاغل کنید که تعیینِ قدرِ خسارت کنم !
بمیرم دگر زن نخواهم گرفت اگر بار دیگر ولادت کنم!
اگر جان او را بگیرد خدا محال است دیگر حماقت کنم !
من از زن ذلیلان سخن گفته ام که خون در دل این جماعت کنم
ببخشید من را نشد گاهگاه که شرط ادب را رعایت کنم!
و این هم آخرین کاری که داشتم
گفتی از این به بعد تو را یار نیستم
من مستحق این همه آزار نیستم
گفتم بیا دوباره از اول شروع کن
گفتی علاقمند به تکرار نیستم!
باشد قبول میکنم این سرنوشت را
دست شماست ، من که طلبکار نیستم
دیگر به خاطرات تو دل خوش نمی کنم
شبها به یاد چشم تو بیدار نیستم
بگذار هر که خواست بدستت بیاورد
دیگر برایت ای گل من ، خار نیستم
من ناز چشم های کسی را نمی کشم
جز به غرور خویش وفادار نیستم
یک عمر زیر دِین تو ای عشق بوده ام
جز تو به هیچکس که بدهکار نیستم؟
پایان این مجادله چون روز روشن است
یک روز میرسی تو ، که در کار نیستم
سالها بود که دلتنگی هایم را با تنهایی هایم قسمت میکردم
تا اینکه فرصتی دست داد و براساس اتفاقی قسمت شد که در شب میلاد آقا امام رضا (ع) در 8/8/88 مشرف به بارگاهش شوم
هر چند با بار گناهانی که بر روی دوشم احساس میکردم و سنگینی گناهانم ! روی قدم گذاشتن در صحنش را نداشتم اما خودش ظلمتم را جذبۀ نورش گردانید
باشد که در پناهش
روز به روز به سمت آدمیت گام بردارم!
و اینک دلنوشته :
این رشته کوه درد مرا خم کرد، کی میرسم به مصرع پایانی؟
مانند سایه پشت سرم هستند، این واژه هایِ سردِ زمستانی
از من نخواه اشک نریزم ، نه ... بگذار با خیال تو خوش باشم
یک ذره جا برای دلم کافیست ، حتی اگر کنارِ خیابانی
تا کی کمک بخواهم از این مردم ، تا نائب الزیاره من باشند
یکبار هم شده ست مرا بطلب، تا پنجه در ضریح ، بگریانی
اینجا هنوز در غم تو آهو ، با روزه ی سکوت عزا دارست
نذر دارد که بچه ی خود را ، روزی کند به پای تو قربانی
سوگند خورده بود دلم هرگز ،در گیر با خیال کسی نشود
اما چگونه می شود از بغلِ عشق شما گذشت به آسانی
آقا شنیده ام که نخستین بار ،هر زائری که سوی تو می آید
با دستِ بسته باز نمی گردد ، حقا که سر پناه غریبانی
بیش از هزار سال رفت و هنوز ، تاک از خجالت اشک میریزد
انگور از بهشت رانده شده ست ، او نیز رفته در صفِ شیطانی
جغرافیای کشورمان هرچند ، دستخوش گاهگاهِ تغییر است
استانتان اگر چه سه قسمت شد، اما تو باز قلب خراسانی
امکان ندارد عشق ، تا یک بار دیگر
سر خم کنم در پیش پای یار دیگر !
سهم من از این زندگانی چیست جز این
تکرار در تکرار در تکرار دیگر
دلگیرم از این دست های پشت پرده
هر روز می سازند یک دیوار دیگر
آدم فروشی نزد ما جرم کمی نیست
بردار یوسف را برو بازار دیگر
شاعر شدن جز دردسر سودی ندارد
باید از این پس بود فکر کار دیگر
آزار خود را بیشترکن بیشتر کن
ترسی ندارم عشق از آزار - دیگر
یک روز با یک شعر تازه خواهم آمد
ای شاعران بدرود تا دیدار دیگر
ما مانده ایم و حسرت دیدار آخرین
باید چکار کرد بدون تو بعد از این ؟
حالا کنار خاطره هاگریه می کنم
مانند ابرها به سر شانۀ زمین
این خاطرات داغ مرا تازه می کنند
شک کرده ام به پاکی ات ای عشق ، با یقین !
گاهی سراغ خلوت شعر مرا بگیر
درهم شکستن دل یک مرد را ببین
بیرون نیا ز خانه ، سر کوچه گرگ ها
با چشم های هرزه نشستند در کمین
تاوان اعتماد مرا خوب داده است !
ماری که پروریده ام او را در آستین
چیزی به غیر شعلۀ آتش نمانده است
از ارتباط تابشِ خورشید و ذرّه بین !
یک عمر گریه کردن و یک عمر انتظار
عاشق شدن نتیجه اش این است ... این ... این
این دردها دیگر امانم را بریدند
لعنت به آنهایی که نانم را بریدند !
می خواستم تا هر چه را دیدم بگویم
بستند چشمم را ، زبانم را بریدند
اینبار آنها بر خلاف دفعۀ قبل
بال مرا ، نه ... آسمانم را بریدند !
پاروی مان را در دل دریا شکستند
حتی طناب بادبانم را بریدند
یک شب به جان باغ افتادند و در خواب
دستان پیر باغبانم را بریدند
فرقی ندارد زندگی با مرگ دیگر
وقتی درخت آرمانم را بریدند
یک کوه ، غصه مانده از این دل ، برای من
کر کرده است گوش فلک را صدای من
حق من است هر چه از این عشق می کشم
باید که مستجاب نگردد دعای من
نفرین به آن گروه که دیوار می کشند
مابین دست های تو و دست های من
دیوانه شو ، هبوط کن از نو ، بنام عشق
مثل پرنده بال بزن در هوای من
دیگر بس است از خر شیطان پیاده شو
کمتر بخند کنج دلت در عزای من
لعنت به این هوس که زمین زد دل مرا
کفش بزرگ عشق تو را کرد پای من
وقت نماز ، رکعت دوم ، چه می کنند
تصویر چشمهای تو و ربّنای من
قربانی دو چشم سیاه قشنگ تو
هر شصت صندلی شب شعرهای من
قصه آغاز شد ویک دختر ، باز در جنگ نابرابر بود
قصۀ دختری که تا دیروز ، نور چشم پدر و مادر بود
پنج – شش سال پیش بود انگار ، کورکورانه شوهرش دادند
از همان روزهای آغازین ، شاهد اعتیاد همسر بود
روز و شب می نشست کنج اتاق ، دود میکرد هر چه را که داشت
خون او را سه بار عوض کردند ، باز از بار قبل بدتر بود
دخترک حق اعتراض نداشت ، درد آتش به جان او می زد
و دمای تب همیشگی اش ، باز هم روی حداکثر بود
روزهای جوانی او نیز ، بی خداحافظی گذر کردند
هیچکس هم به داد او نرسید ، همچنان این بلا مکرر بود !
خواست از همسرش جدا بشود ، طاقت او بریده بود ، اما
گاه در فکر آبروی پدر ، گاه هم طعنۀ برادر بود
دخترک مثل ابر های بهار ، هر کجا دوست داشت می گریید
گاه هم بی دلیل می خندید ، گر چه این احتمال کمتر بود
آخر خط رسیده بود انگار ، تیغ برداشت و رگش را زد
خون او در هوا که می رقصید ، مثل پرواز صد کبوتر بود
مادر او هنوز می گرید ، گر چه دردی دوا نخواهد شد
- آب رفته که بر نمی گردد- نقش بر روی قبر دختر بود
اشکان صمصام
شیطان به سرش زد که خداوند تو باشد
آمد به خودش دید که در بند تو باشد
چون سایه بدنبال تو می آمد و می خواست
یک لحظۀ کوتاه همانند تو باشد
دستم برسد آینه را می شکنم ، تا
جرات نکند شاهد لبخند تو باشد
رگهای زمین تشنه نخواهد شد از این پس
سرچشمه اگر کوه دماوند تو باشد
خوبست که یک لحظه کنارت بنشینم
تو چای بنوشی و غزل قند تو باشد
اشکان صمصام