تبليغاتX
رقص باران
غزل

و این هم آخرین کاری که داشتم

 

 

گفتی از این به بعد تو را یار نیستم

من مستحق این همه آزار نیستم

 

گفتم بیا دوباره از اول شروع کن

گفتی علاقمند به تکرار نیستم!

 

باشد قبول میکنم این سرنوشت را

دست شماست ، من که طلبکار نیستم

 

دیگر به خاطرات تو دل خوش نمی کنم

شبها به یاد چشم تو بیدار نیستم

 

بگذار هر که خواست بدستت بیاورد

دیگر برایت ای گل من ، خار نیستم

 

من ناز چشم های کسی را نمی کشم

جز به غرور خویش وفادار نیستم

 

یک عمر زیر دِین تو ای عشق بوده ام

جز تو به هیچکس که بدهکار نیستم؟

 

پایان این مجادله چون روز روشن است

یک روز میرسی تو ، که در کار نیستم

 

 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط اشکان صمصام  | 

سالها بود که دلتنگی هایم را با تنهایی هایم قسمت میکردم

تا اینکه فرصتی دست داد و براساس اتفاقی قسمت شد که در شب میلاد آقا امام رضا (ع) در 8/8/88 مشرف به بارگاهش شوم

هر چند با بار گناهانی که بر روی دوشم احساس میکردم و سنگینی گناهانم ! روی قدم گذاشتن در صحنش را نداشتم اما خودش ظلمتم را جذبۀ نورش گردانید

باشد که در پناهش

    روز به روز به سمت آدمیت گام بردارم!

 

و اینک دلنوشته :

 

این رشته کوه درد مرا خم کرد، کی میرسم به مصرع پایانی؟

مانند سایه پشت سرم هستند، این واژه هایِ سردِ زمستانی

 

 از من نخواه اشک نریزم ، نه ... بگذار با خیال تو خوش باشم

یک ذره جا برای دلم کافیست ، حتی اگر کنارِ خیابانی

 

تا کی کمک بخواهم از این مردم ، تا نائب الزیاره من باشند

یکبار هم شده ست مرا بطلب، تا پنجه در ضریح ، بگریانی

 

اینجا هنوز در غم تو آهو ، با روزه ی سکوت  عزا دارست

نذر دارد که بچه ی خود را ، روزی کند به پای تو قربانی

 

سوگند خورده بود دلم هرگز ،در گیر با خیال کسی نشود

اما چگونه می شود از بغلِ عشق شما گذشت به آسانی

 

آقا شنیده ام که نخستین بار ،هر زائری که سوی تو می آید

با دستِ بسته باز نمی گردد ، حقا که سر پناه غریبانی

 

بیش از هزار سال رفت و هنوز ، تاک از خجالت اشک میریزد

انگور از بهشت رانده شده ست ، او نیز رفته در صفِ شیطانی

 

جغرافیای کشورمان هرچند ، دستخوش گاهگاهِ تغییر است

استانتان اگر چه سه قسمت شد، اما تو باز قلب خراسانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط اشکان صمصام  | 

 

امکان ندارد عشق ، تا یک بار دیگر

سر خم کنم در پیش پای یار دیگر !

 

سهم من از این زندگانی چیست جز این

تکرار در تکرار در تکرار دیگر

 

دلگیرم از این دست های پشت پرده

هر روز می سازند یک دیوار دیگر

 

آدم فروشی نزد ما جرم کمی نیست

بردار یوسف را برو بازار دیگر

 

شاعر شدن جز دردسر سودی ندارد

باید از این پس بود فکر کار دیگر

 

آزار خود را بیشترکن  بیشتر کن

ترسی ندارم عشق از آزار - دیگر

 

یک روز با یک شعر تازه خواهم آمد

ای شاعران بدرود تا دیدار دیگر

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط اشکان صمصام  | 

 

 

ما مانده ایم و حسرت دیدار آخرین

باید چکار کرد بدون تو بعد از این ؟

 

حالا کنار خاطره هاگریه می کنم

مانند ابرها به سر شانۀ زمین

 

این خاطرات داغ مرا تازه می کنند

شک کرده ام به پاکی ات ای عشق ، با یقین !

 

گاهی سراغ خلوت شعر مرا بگیر

درهم شکستن دل یک مرد را ببین

 

بیرون نیا ز خانه ، سر کوچه گرگ ها

با چشم های هرزه نشستند در کمین

 

تاوان اعتماد مرا خوب داده است !

 ماری که پروریده ام او را در آستین 

 

چیزی به غیر شعلۀ آتش نمانده است

از ارتباط تابشِ خورشید و ذرّه بین !

 

یک عمر گریه کردن و یک عمر انتظار

عاشق شدن نتیجه اش این است ... این ... این

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط اشکان صمصام  | 

 

 

این دردها دیگر امانم را بریدند

لعنت به آنهایی که نانم را بریدند !

 

می خواستم تا هر چه را دیدم بگویم

بستند چشمم را ، زبانم را بریدند

 

اینبار آنها بر خلاف دفعۀ قبل

بال مرا ، نه ... آسمانم را بریدند !

 

پاروی مان را در دل دریا شکستند

حتی طناب بادبانم را بریدند

 

یک شب به جان باغ افتادند و در خواب

دستان پیر باغبانم را بریدند

 

فرقی ندارد زندگی با مرگ دیگر

وقتی درخت آرمانم را بریدند

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط اشکان صمصام  | 

 

 

یک کوه ، غصه مانده از این دل ، برای من

کر کرده است گوش فلک را صدای من

 

حق من است هر چه از این عشق می کشم

باید که مستجاب نگردد دعای من

 

نفرین به آن گروه که دیوار می کشند

مابین دست های تو و دست های من

 

دیوانه شو ، هبوط کن از نو ، بنام عشق

مثل پرنده بال بزن در هوای من

 

دیگر بس است از خر شیطان پیاده شو

کمتر بخند کنج دلت در عزای من

 

لعنت به این هوس که زمین زد دل مرا

کفش بزرگ عشق تو را  کرد پای من

 

وقت نماز ، رکعت دوم ، چه می کنند

تصویر چشمهای تو و ربّنای من

 

قربانی دو چشم سیاه قشنگ تو

هر شصت صندلی شب شعرهای من

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط اشکان صمصام  | 

 

 

قصه آغاز شد ویک دختر ، باز در جنگ نابرابر بود

قصۀ دختری که تا دیروز  ، نور چشم پدر و مادر بود

 

پنج – شش  سال پیش بود انگار ، کورکورانه شوهرش دادند

از همان روزهای آغازین ،  شاهد اعتیاد همسر بود

 

روز و شب می نشست کنج اتاق ، دود میکرد هر چه را که داشت

خون او را سه بار عوض کردند ،  باز از بار قبل بدتر بود

 

دخترک حق اعتراض نداشت  ، درد آتش به جان او می زد

و دمای تب همیشگی اش ،  باز هم روی حداکثر بود

 

روزهای جوانی او نیز  ،  بی خداحافظی گذر کردند

هیچکس هم به داد او نرسید ، همچنان این بلا مکرر بود !

 

خواست از همسرش  جدا بشود ، طاقت او بریده بود ، اما

گاه در فکر آبروی پدر ، گاه هم طعنۀ برادر بود

 

دخترک مثل ابر های بهار ،  هر کجا دوست داشت می گریید

گاه هم بی دلیل می خندید  ،  گر چه این احتمال کمتر بود

 

آخر خط رسیده بود انگار  ،  تیغ برداشت و رگش را زد

خون او در هوا که می رقصید  ،  مثل پرواز صد کبوتر بود

 

مادر او هنوز می گرید ، گر چه دردی دوا نخواهد شد

- آب رفته که بر نمی گردد- نقش بر روی قبر دختر بود 

 

اشکان صمصام

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط اشکان صمصام  | 

شیطان به سرش زد که خداوند تو باشد

آمد به خودش دید که در بند تو باشد

 

چون سایه بدنبال تو می آمد و می خواست

یک لحظۀ کوتاه همانند تو باشد

 

دستم برسد آینه را می شکنم ، تا

جرات نکند شاهد لبخند تو باشد

 

رگهای زمین تشنه نخواهد شد از این پس

سرچشمه اگر کوه دماوند تو باشد

 

خوبست که یک لحظه کنارت بنشینم

تو چای بنوشی و غزل قند تو باشد

 

 

 

 

اشکان صمصام
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط اشکان صمصام  | 

همیشه دست خودت نیست انتخاب کنی

نمی توانی از این عشق اجتناب کنی

 

تو مثل آینه هایی زلال و صاف ، اما

نشسته ای که فقط نور را جواب کنی

 

بگو چقدر بخوانم نماز باران را ؟

دلم گرفته که یکبار آفتاب کنی

 

تو آفریده شدی بر خلاف حاجت من

که حال و روز مرا بیشتر خراب کنی

 

اگر دهند سر انگشت های عالم را

نمی شود غم این مرد را حساب کنی

 

بزن به خوابِ رگِ انجماد ایمانم

مگر که قطب جنوب مرا تو آب کنی

 

هزار و سیصد و هشتاد و یک غزل مِهرت

دو ماه فرصت خوبی ست انتخاب کنی

 

 

 

اشکان صمصام
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط اشکان صمصام  | 

سهم من از تمامی این دنیا ، یک پنجره ست رو به خیابانی

مشتاق زنگ آخر زندگی ام ، مانند بچه های دبستانی

 

گاهی پرنده هم به قفس راضی ست وقتی که بال ، بال پریدن نیست

یا اینکه آب و دانه به او بدهند ، خو می کند به گوشه زندانی

 

ای برکه مرد باش تحمل کن ، چیزی نمانده است سحر برسد

یک شب بساز با غم تنهایی ،یک شب که ماه رفته به مهمانی

 

هرکس  که مرده بود ثوابی داشت ، هرکس به سَبک خویش عبادت کرد

مادر همیشه بر سر سجاده ، بابا همیشه دغدغه نانی

 

دیوانه ها نماز نمی خوانند، اما همیشه با همه یک رنگند

آری بهشت سهم کسانی نیست که داغ میزنند به پیشانی

 

عمریست من به ساز تو رقصیدم ، ای عشق دست از سر من بردار

چیزی نصیب ما که نکردی جز آرام گریه کردن پنهانی

 

آیا به اعتقاد شما با عشق  در آب می شود که نفس بکشیم؟!

آیا موا فقید قدم بزنیم در امتداد یک شب طولانی؟

 

روز حساب هر که چپش خالیست بی شک خیال جمع تری دارد

مال جهنم اند کسانیکه سوگند می خورند به آسانی
+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط اشکان صمصام  |